کسانی که تو رفاقت جون دادن
عزاداری، احیاء خط خون و شهادت، و رساندن صدای مظلومیت آل علی به گوش تاریخ است. ناقوس دلنشین کربلا از ازل تا ابد نواخته خواهد شد
نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا ...

شايد خطا كردم ...
و تو بي آن كه فكرغربت چشمان من باشي ...
نمي دانم كجا تا كي براي چه ولي رفتي ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد ...

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت ...
و بعد از رفتنت ...
رسم نوازش درغمي خاكستري گم شد ...
و گنجشكي كه هر روز ...
از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت ...
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد ...

و بعد از رفتن تو ...
آسمان چشمهايم خيس باران بود ...
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد ...
من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ...
كسي حس كرد ...
من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد ...
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد ...
و من با آنكه مي دانم ...
تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد ...
هنوز آشفته چشمان زيباي توام ...
ای کاش می شد برگردی ...
ای کاش ... ...

از پنجره باد ملایمی موهای دخترکان را می رقصاند. سر بچه های کلاس پایین بود و مشغول نوشتن بودند. فضای کلاس پر بود از زمزمه ی کودکان. نور دل چسب آفتاب اوائل پاییز ردیف نیمکت های کنار پنجره را پوشانده بود و باد، باد ملایم هرازگاهی بر سر و گردن دخترکان سر می خورد، می لغزید، موهايشان را آشفته می کرد و تمام ورق ها را به هم می ریخت. پاک کن دختر عینکی که به گردنش آویزان بود دائم به جامیز گیر می کرد و دستان کوچک بغل دستی اش نخ پاک کن را از گردن میخ بیرون می کشید. در نیمکتی دیگر دو همکلاسی با احتياط زیر میز عکس های آدامس را به هم نشان می دادند. در ردیف دوم دو دختر دایم به دفتر یکديگر نگاه می کردند و بر سرعتشان در نوشتن می افزودند. دختری دیگر زير ميز خوراکی می خورد و بغل دستی اش مواظب معلم بود که دفترها را ورق می زد.
تمام اين لحظات در کلاسی می گذشت که او در آن تنها در خیالات خود غوطه ور بود. گاهی مداد آرام در دستش می چرخید، جلو و عقب می رفت، زیر دسته ای از موهای دختر نیمکت جلویی قرار می گرفت، آن ها را بلند می کرد و در هوا رهایشان می ساخت. گاهی هم گوشه ی دفترش را خط می کشید. خط های درهم و آشفته، درست مثل موهای سرش، درهم، کوتاه و تنک. چهره اش قشنگ بود، اما از بلندی پیشانی و کم پشتی موها بيشتر به پسربچه ها می مانست و او دوست داشت همواره طنازی دخترانه ای داشته باشد. موهای بلندش را در باد شانه کند و موقع دویدن در هوا رها سازد. می خواست هنگامی که در ماشین باد موهای تنک اش را آشفته می سازد حس کند که لحظه ای بیش به پرواز نمانده، ولی موهای وزکرده و کم پشت اش هیچ گاه بلند نشده وهيچ گاه به راه هیچ شانه ای نخوابيده بود. هر روز صبح با مشتی آب آن ها را خیس کرده و با شانه به جانشان می افتاد، اما به محض این که در کلاس با تردید روسریش را برمی داشت، آنها خشک شده و به هم ریخته بودند.
****
زنگ کاردستی و هنر بود. همه ی بچه های کلاس مشغول درست کردن روزنامه ی دیواری بودند. فضای کلاس به شور کودکانه ای آمیخته بود و تنهایی و خجالت دخترک کم مو در انبوه شعف کودکان دیگر گم شده بود. هنوز نگاه خیره اش به موهای لخت و روبان بسته ی دختر نیمکت جلویی بود. با انگشتانش ، به آهستگی، آن ها را لمس کرد، چند تاری از آن ها را برداشت و به صورتش چسباند، چشمانش را بست و آن ها را بویید و بعد به آهستگی رها کرد. با نوک قيچی دسته ای کوچک از موهای دختر نیمکت جلویی را بلند کرد. کاغذ رنگی که در دستش بود کنار گذاشت. با دست ديگر پيشانی و سر خود را لمس کرد. در چشمانش برقی جهید. دسته ی قیچی را جمع کرد. تارهایی از موی دختر نیمکت جلویی را پیش پایش ديد.
****
فردا صبح هنگام آمدن به مدرسه مرد سلمانی او و برادرش را صدا زد. پسر رفت و مابقی پول اصلاح سر خواهرش را با ماشين نمره ی يک گرفت. بعد از آن ديگر دختر روسريش را در کلاس باز نکرد. کسی هم اصراری بر اين کار نداشت.
![]()
خدایا! دستان من نیز بوی گل می دهند،نکند مرا هم به جرم چیدن گل بگیرند.
خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت،
خدایا!می دانم مرا غمی نخواهد بود،اگر تو با من باشی!چه می گویم؟اگر من
با تو باشم.تو که خود هستی!مرا چه غم اگر دروغ می شنوم،چه غم اگر اینجا
همه چیزها آبی نیست،اگردنیا هفت رنگ شده است،وقتی تو هستی،
یادم باشد خیالی نیست اگر دلم را شکستند،اگر تنهایم گذاشتند،
اگر هوای دلم را ابری کردند،
تو که باشی غم رنگ می بازد و شادی جلا می گیرد و عشق را باران آبی
خواهد کرد،
خدایا! پس هیچگاه مرا از یاد خودت غافل نکن چون اون وقته که دوباره غم
پیشم میاد.
دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،اما امروز فهمیدم
اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی....

سلام
ما تصمیم گرفتیم که قالب وب لاگ رو عوض کنیم و به نظر شما احتیاج داریم واسه همین عکس قالبها رو میزاریم تا شما هم نظر بدین و بگین کدوم قالب بهتر و برای چی
ممنون از نظرات سازندتون












این عکس رو ببینید که نوشته نوشته توسط علیرضا و حسین ولی تا حالا شما علیرضا ندیدین که نظر بده (شاید بعضی ها دیده باشن) چون من وقت نمیکنم همکار (پسرعمو) حسین زحمت این کار را میکشد ولی منم هستم و شاید ۶۰ ۷۰ ٪ نوشته ها از من باشه من بیشتر با آی دی کار میکنم
اینها هم آی دی های من خوشحال میشم اد کنید
x63n
a_eng_13
lvlr3001

حالا این رو حتما بخون دوست من
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا
()()()()()()()()
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
()()()()()()()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا
